
موضوع «داستانک / داوری» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. طبق گزارشهای موجود، روی نیمکت ایستگاه، منتظر اتوبوس نشسته بودم. هرچند که زیاد عجله نداشتم اما انتظار بیهوده، حسابی کلافهام کرده بود. با بیتفاوتی لم داده بودم و به تقاطع خیابانی که مسیر حرکت اتوبوس... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید.روی نیمکت ایستگاه، منتظر اتوبوس نشسته بودم. هرچند که زیاد عجله نداشتم اما انتظار بیهوده، حسابی کلافهام کرده بود. با بیتفاوتی لم داده بودم و به تقاطع خیابانی که مسیر حرکت اتوبوس بود، چش...
ادامه مطلب
موضوع «داستانک / دایره» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. طبق گزارشهای موجود، در اتاق کارم نشسته بودم و انبوه پروندهها را که چون کوهی روی میز تلنبار شده بود، بررسی میکردم که صدای فریادی بلند شد و تمرکزم را به هم زد. اعتنا نکردم و دوباره مشغول کار شدم اما... در ادامه مهمترین جزئیات این خبر را میخوانید.در اتاق کارم نشسته بودم و انبوه پروندهها را که چون کوهی روی میز تلنبار شده بود، بررسی میکردم که صدای فریادی بلند شد و تمرکزم را به هم زد. اعتنا نکردم و دوباره مشغول کار شدم اما جر و بح...
ادامه مطلب
اگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «داستانک / انتقالی» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. بر اساس اطلاعات منتشرشده، فرمانده که نزدیک شد، سرگروهبان فریاد زد:ـ گروهان به جای خود! خبردار!فرمانده به سربازان احترام نظامی داد و با صدای بلند گفت:ـ گروهان! آزاد!سرگروهبان جلوتر آمد و پس از احترام نظامی،... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور میکنیم.فرمانده که نزدیک شد، سرگروهبان فریاد زد:ـ گروهان به جای خود! خبردار!فرمانده به سربازان احترام نظامی داد و با صدای بلند گفت:ـ گروهان! آزاد!سرگروهبان جلوتر آ...
ادامه مطلب
اگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «داستانک / فراموشی» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. طبق گزارشهای موجود، فرمان تریلی را دو دستی گرفته بود و نگاهش را از جاده جدا نمیکرد. زیرلب برای خودش دل ای دل میکرد و هر از گاهی آه میکشید. پسرک که کنارش نشسته بود، به آرامی چشم باز کرد:ـ نرسیدیم... در ادامه مهمترین نکات این گزارش ارائه شده است.فرمان تریلی را دو دستی گرفته بود و نگاهش را از جاده جدا نمیکرد. زیرلب برای خودش دل ای دل میکرد و هر از گاهی آه میکشید. پسرک که کنارش نشسته بود، به آرامی چشم باز...
ادامه مطلب
فرمانده که نزدیک شد، سرگروهبان فریاد زد:ـ گروهان به جای خود! خبردار!فرمانده به سربازان احترام نظامی داد و با صدای بلند گفت:ـ گروهان! آزاد!سرگروهبان جلوتر آمد و پس از احترام نظامی، لیست آمار گروهان را به فرمانده داد. فرمانده، سربازان را به دقت ورانداز کرد، سپس سرش را کنار صورت سرگروهبان آورد و در گوشش گفت:ـ ردیف سوم، نفر چهارم! این سرباز چرا اینقدر یُبسه؟ـ قربان! سرباز مظلومیه! کاری به کار کسی نداره! همش تو خودشه!ـ معلومه که سرباز ناراحتیه! باید حالشو جا آورد تا بفهمه دنیا دست کیه!و با صدای بلند گفت:ـ ردیف سوم، نفر چهارم! بیا بیرون!سرباز به سرعت از صف بیرون آمد و پس از احترام نظامی، به حالت خبردار ایستاد. فرمانده خطاب به سرگروهبان گفت:ـ این سربازو به یگان پاسدار منتقل کنید! نامه انتقالی رو بن...
ادامه مطلب
فرمان تریلی را دو دستی گرفته بود و نگاهش را از جاده جدا نمیکرد. زیرلب برای خودش دل ای دل میکرد و هر از گاهی آه میکشید. پسرک که کنارش نشسته بود، به آرامی چشم باز کرد:ـ نرسیدیم بابایی؟ـ بیدار شدی؟ میرسیم باباجون، چیزی نمونده!پسرک بیتابی کرد:ـ تشنمه!ـ لاکردار آتیش میباره! یه کم صبر کن! جلوتر برات نوشابه خنک میخرم، صفا کنی! نوشابه تگری!جلوی آلاچیقی که کنار جاده بساط کرده بود، ترمز کرد:ـ تو همینجا باش، الان برمیگردم!از تریلی که پیاده شد، اول دوری زد و باد لاستیکها را کنترل کرد، بعد به طرف آلاچیق رفت. جوانکی که زیر آلاچیق نشسته بود، گفت:ـ خوش اومدی داداش! چی بدم خدمتت؟با لُنگی که دور گردنش آویزان بود، عرق سر و صورتش را پاک کرد:ـ نوشابههات تگریه؟ـ تگریه تگری!ـ دو تا زردشو باز کن!در فاصلهای که جوانک...
ادامه مطلب
در اتاق کارم نشسته بودم و انبوه پروندهها را که چون کوهی روی میز تلنبار شده بود، بررسی میکردم که صدای فریادی بلند شد و تمرکزم را به هم زد. اعتنا نکردم و دوباره مشغول کار شدم اما جر و بحثی که بیرون ساختمان درگرفته بود، پایانی نداشت. با اوقات تلخی از اتاق بیرون زدم و به طرف ورودی ساختمان رفتم. در را که باز کردم، کریم دربان اداره، یقه کت مرد جوانی را که با صدای بلند فریاد میزد، رها کرد و گفت: ـ میبینی آقای رییس! اداره رو گذاشته رو سرش! کریم را کنار کشیدم و با صدای رسا گفتم: ـ داد نزنید آقای محترم! چی شده؟ جریان چیه؟ جوان که متوجه جایگاه من شده بود، خودش را جمع و جور کرد و گفت: ـ آقای رییس! این کارمندای شما بلد نیستن با ارباب رجوع چطور برخورد کنن! ـ مگه چی کار کردن؟ ـ این آقا، مردم را با گوسفند ...
ادامه مطلب
روی صندلی ایستگاه مترو نشسته بودم که آمد و کنارم نشست. اول زیاد اعتنا نکردم اما پوشش نامرتب و موهای جوگندمی بلند و آشفتهاش، توجهم را جلب کرد. هرچند چروکهای روی صورت و دستهایش تا حدی لک و پیسهای پوستش را میپوشاند، اما بینی بزرگ و افتادگی پلک چپ، چهرهاش را غیرقابل تحمل میکرد. با آمدن قطار، هر دو بلند شدیم و کنار سکّو منتظر ایستادیم. در که باز شد، از جلوی من عبور کرد و به سرعت خود را داخل قطا...
ادامه مطلب
پشت میز کارم نشسته u200fبودم و روی پروندهای کار میکردم که منفرد با عجله وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت: ـ بچهها دستور جدیدو شنیدین؟ و بیآنکه منتظر جواب بماند، با هیجان ادامه داد: ـ رییس دستور داده، از این هفته جمعهها هم باید بیایم سرِ کار! یزدانی نگاهش را از صفحه مانیتور جدا کرد و با تعجب پرسید: ـ اینو از کی شنیدی؟ ـ الان روی بُرد خوندم! قربانی آهی کشید و زیر لب گفت: ـ دلمون به همین یه روز تعطی...
ادامه مطلب
از مسافرت که برگشتیم، اول از همه میترا بود که متوجه لانه کبوتر شد. وقتی با شوق کودکانه به سراغم آمد و با اصرار، مرا به دیدن آن دعوت کرد، با وجود خستگی و بیحوصلگی، همراهش به حیاط رفتم و لانه کبوتر را روی لولهu200f دودکش بخاری اتاق دیدم. لانهای که سه تخم کوچک درون آن، از بازگشت زودهنگام کبوتر مادر خبر میداد. وقتی به اتاق برگشتیم، از پشت شیشه، کبوتر مادر را دیدیم که پر کشید و روی تخمهایش آرام گرفت. ...
ادامه مطلب
مرد آشفته و نگران وارد کلیسا شد. در مقابل کشیش که بر روی صندلی نشسته بود و انجیل میخواند، ایستاد و با صدایی لرزان گفت: ـ پدر! کمکم کنین... کشیش انجیلش را بست، از جا برخاست و همانطور که انجیل را در قفسه کتابخانه میگذاشت، گفت: ـ مگه چی شده؟ چه کمکی از دست من برمیاد؟ ـ پدر! من گناه بزرگی مرتکب شدم. حالا پشیمونم و دچار عذاب وجدان شدم. میخوام اعتراف کنم تا شاید بار گناهم سبکتر بشه... کشیش به مرد ن...
ادامه مطلب
از نگهبانی که گذشتم، آقای محتشم معاون اداره را دیدم که چند متر جلوتر از من راه میرفت. خود را به او رساندم و بدون u200fمعطلی سلام کردم. رویش را برگرداند و لحظهای خیره نگاهم کرد، اما پیش از آنکه جواب سلامم را بدهد، گفتم: ـ جناب محتشم! من ناصری هستم. کارمند جدید قسمت رایانه. نگاهش را از من گرفت و گفت: ـ دیدم قیافهت برام آشنا نیست! پس تازه استخدام شدی! خب جوون چند سالته؟ ـ بیست و پنج سال! به آرامی درِ...
ادامه مطلب
روی نیمکت ایستگاه، منتظر اتوبوس نشسته بودم. هرچند که زیاد عجله نداشتم اما انتظار بیهوده، حسابی کلافهام کرده بود. با بیتفاوتی لم داده بودم و به تقاطع خیابانی که مسیر حرکت اتوبوس بود، چشم دوخته بودم، که ناگهان دو اتومبیل از دو سوی تقاطع به هم رسیدند و پیش از آنu200fکه برخوردی اتفاق بیفتد، متوقف شدند. هردو راننده انتظار داشتند که دیگری راه را باز کند، ولی چنین نشد و چند لحظه بعد، کار به توهین و دعوا ک...
ادامه مطلب
احمد طبایی* داستاننوشتن و داستانخواندن هردو لذتبخش و دلپذیرند با این تفاوت که خواننده از پایان داستان و سرنوشت قهرمانان بیخبر است و این حس کنجکاوی، او را به ادامه خواندن ترغیب میکند اما نویسنده با آگاهی از مضمون و سرنوشت داستان، به خلق قهرمانان و موقعیتها میپردازد. پس هر داستان برای نویسندهاش به جهانی تازه میماند و آفرینشی نو! در این میان، نوشتن داستانک و داستان کوتاه به مراتب دشوارتر از نگارش رمان و داستان بلند است چراکه میبایست با حداقل واژگان، تصویرسازی و موقعیتپردازی، پیامی را منتقل و یا احساسی را بازگو کرد و در عین حال، ...
ادامه مطلب
جامعه صنعتی و فراصنعتی امروز، ویژگیهای منحصربهفردی دارد که آن را از جوامع گذشته به کلی متمایز میکند. ورود فناوریهای نوین چون ماهواره و اینترنت به زندگی انسان این روزگار، باعث گردش شتابان اطلاعات شده و شبکههای اجتماعی نیز، مرزهای ارتباطی را درنوردیدهاند.اینها و بسیار بیش از اینها، نیازها و مطالبات تازهای به زندگی جوامع امروزی تحمیل کرده که پیشتر حتی تصور آن هم دور از ذهن بود. بر این اساس، هنر و ادبیات که همواره تجلیگاه برترین اندیشهها و زلالترین احساس بشری بوده است، برای حفظ جایگاه و استمرار تاثیرگذاری میبایست همگام و همراه...
ادامه مطلب
داستان نویس و منتقد ادبی، داستانک را قالبی مناسب برای مخاطبان امروزین ادبیات دانست که به گفته وی، فرصت کافی را برای اموری نظیر وقت مطالعه از دست داده اند. احمد طبایی در گفت وگو با خبرنگار فرهنگی ایرناافزود: در عصر تکنولوژی زده حاضر که گسترش فناوری های ارتباطی نظیر اینترنت، ماهواره و شبکه های اجتماعی زندگی انسان را دستخوش دگرگونی اساسی کرده و آوار اطلاعات در کسری از ثانیه و از راه های گوناگون بر او هجوم می آورد، درّ کمیاب این روزگار، «فرصت» است. طبایی ادامه داد: انسان امروز، فرصت کافی برای پرداختن به بسیاری از امور نظیر «وقت مطالعه» را از دست داده، ...
ادامه مطلب